MOON & MY FEELING
پست ثابت

 

سلام به وبلاگم خوش اومدید

خوشحال میشم برام نظر بذارین و احساستونو نسبت به نوشته هام بگین

همه نظراتو تایید میکنم و جواب میدم البته جواب هرکسی بستگی به نوع

بیان نظرش داره ...

نوشته هایم هیچ مرزی برای هیچ دنیایی نداره...

فکر می کنم همه ی موجودات در بیشتر احساسات باهم مشترک اند...

همه ی ما یک خون آشام در وجودمان داریم...بدون شک !

عقاید همه برام ارزشمنده .امیدوارم دقایق خوبیو داشته باشین.

 

 

ادامه نوشته ها در ادامه مطلب است...

asal | دو شنبه 15 تير 1394برچسب:, |
قلب

آرام بگیر... 

میدانم چقدر خسته ای... میدانم چقدر سرکوبت کردم...

میدانم چه بلایی سر رویاهایت آوردند...

اما همه اش تقصیر من نبود....!

این آن دنیایی که میخواستم نیست... تو آن قلبی که باید باشی نیستی...

تو هم گاهی رهایم کردی... تو هم دست کشیدی از تپش...

یادت نیست؟...

شاید اگر قلب و احساس و روحی در کار نبود هیچ وقت این زخم ها 

را تجربه نمیکردم....این همه درد و بیقراری نبود...

و من معلق شده ام ...در تاریکی که به ظاهر آرامشبخش

است... تاریکی که تمام آنچه میخواهم را دارد...

بی حسی....

و این منصفانه نبود... 

asal | چهار شنبه 25 اسفند 1395برچسب:, |

شاید گاهی لازمه دست برداریم از مرز ها...

از این که تا این حد بین موجودات تفاوت گذاشتیم....!

اما آیا واقعا این همه تفاوت هست؟... یا اینم از همون قانون های دیکته شده اس...

میخوام بگم اون کسی هم که مدام و مدام تاریکی و درندگی و سیاهی و... به دنیایی که حتی یک ثانیه هم لمس نکرده نسبت میده ... وضع امیدوار کننده ای نداره....! 

ما قاضی نیستیم ! 

 

 

asal | جمعه 10 دی 1395برچسب:, |
:)

نباید اینو گفت....! ولی واقعیته...

وقتی به عنوان یه "خون آشام" نفس نمیکشی...

وقتی این احساساتو در خودت تجربه نکردی...

حق اظهار نظر درباره ی خوب یا بد...درست یا غلط...

درمورد دنیای متفاوت از دنیای خودت رو نداری...

و من امیدوارم این کارو نکرده باشم....

این نوشته ها فقط نسخه ی کوچکی از  تصورات منه که 

بدون شک بدون ایراد و شکاف نیست...!

 

asal | دو شنبه 21 تير 1395برچسب:, |

جالبه ! پایبند بودنم به نیمه ی پر لیوان و غرق شدنم در نیمه خالی !

یخ زدگی...تاریکی...درندگی...سیاهی...و...

کلماتی که آنقدر تکرار و تکرار و تکرار کردیم که خودمان هم بهشان

ایمان آوردیم...! ایمان آوردیم شب و موجودش یعنی همین...!!

هیچ کس هم حق اعتراض ندارد...!

تا کی قرار است  محکوم کنیم ؟ تا کی قرار است در نیمه ی 

خالی غرق شویم ؟

چه کسی می گوید شب یعنی نماد وحشت...تاریکی

محض...سرما...سایه های سرگردان...؟؟

ندیدن ماه و ستارگان و جیرجیرک ها و سکوت تسکین بخشش واقعا 

چشمان کوری را میخواهد!

بیاییم دست برداریم...ما حق محکوم کردن  نداریم....

 

asal | سه شنبه 4 خرداد 1395برچسب:, |
لابه لای خاک

خیلی وقته چیزی نوشته نشده...!

و خب طبیعیه که پر از خاک و تار عنکبوت شه...

وبلاگ بیچاره ی من...  :)

 

asal | پنج شنبه 13 اسفند 1394برچسب:, |
حقیقت

سقوط...

در ژرف ترین مکان ممکن...

تاریک است...

ترسناک است...

و هرگز نخواهی توانست جلوی سقوطت را بگیری...

اگر قبول کردی پا به لبه ی این پرتگاه بگذاری...

دیگر از تصمیمت پشیمان نشو...

پشیمانی ات کمکت نخواهد کرد...

پشیمانی ات تو را نجات نمی دهد...

دستان واهی هم در این سقوط نقشی نخواهند داشت...

سقوط در شب...

در دنیایی که حتی خودت را هم نمی توانی پیدا کنی !

فراتر از ذهن من و توست...

جنگ ها شروع می شود...

غرش ها...ناله ها...

همه در تو شنیده می شود...

اما پروردگارت از تو دست نخواهد کشید...

اگر این را باور کنی...

آنقدر تاریک است که مرگ قربانی ها به چشم نمی آید...

در خون غرق می شوی...

مایع سرخ رام کننده...

مایه نفس کشیدن...

مشترک در همه ی کائنات...

اما نقشش در تاریکی جور دیگری ست...

موجوداتش را حریص می کند...

آن ها اطاعت می کنند...

در آن غوطه ور می شوند...

و سرتاسر وجودشان را آغشته می کنند...

به خون آغشته می کنند...

به نفس هایی که میگرند آغشته می کنند...

به مرگ رویا هایشان... به حسرت ها ساده...

به غریزه ی کنترل ناپذیر...

........

می خواهند رها شوند...اما...

طبیعت قانون ها خودش را دارد...

نفرین تاریکی...

تو از همان ابتدا قاتل شده ای...!

از همان ابتدا دست هایت...لب هایت...و چشمانت با سرخی

آراسته شد...

از کدامش می خواهی فرار کنی...؟

سقوطی که ماهیت گذشته ات را به فنا داد...

سقوط افسانه ای...

و سرمای سوزناکی که تو را منقرض میکند...

گونه خاص منقرض یافته ای که حذف نخواهد شد...

هنوز میان کائنات می تپد...

این چه جور انقراضی ست ؟!

موجودش راه برگشت ندارد...

و دیگر در حق انسانیت خیانت نخواهد کرد...

کسی را به این سقوط دعوت نخواهد کرد...

و زندگی راز آلودش را تسلیم نخواهد کرد...

طبیعت قانون های خودش را دارد...

و خیلی چیز ها تغییر ناپذیر اند...!

کاش برای همیشه افسانه می ماندی...

گاهی هم باید از یافتن پاسخ سوال هایتان دست بکشید...

تاوان ها سنگین خواهد بود...

شما را از هم می پاشاند...

کاش به جواب سوالم نمی رسیدم...

این سقوط مرگ آلود....!

این دنیای اجتناب ناپذیر...

این ماهیت...

این موجود افسانه ای...

خون آشام...

 

 

asal | سه شنبه 13 بهمن 1394برچسب:, |

هراسی جدید به کمینم نشسته است...

هراسی خاموش...

نه غرش میکند... نه حمله...!

که کاش این طور بود...

لااقل فرصت مبارزه داشتم...

اما این هراس ساکت است...!!

فقط نگاهم میکند...

نمی دانستم نقشه اش چیست...

دلهره داشتم...

تمام حواسم به چشمانش بود...

تا شاید بفهمم چه چیزی در خیالش میگذرد...

اما نفهمیدم...!

تلاش کردم احساسش را حدس بزنم...

اما نتوانستم...

هیچ حسی در کار نبود...!

انگار هیچ نقشه ای نداشت...

جز خیره شدن به چشمان من...

می ترسیدم...

او ترسناک نبود...!

و همین ترس را در من ایجاد کرده بود...!!

لحظه ها گذشت...

دیگر به نگاه هایش عادت کرده بودم...

دیگر نمی ترسیدم...

دیگر هیچ حدسی نمیزدم...

روی احساسم خاک گرفت...

روی وسایلم خاک گرفت...

شده بودم مجسمه ی خاک گرفته ای که از هیچ میترسید...

و اینقدر ترسید که سرانجام معنای ترس از یادش رفت...

شد عادت...

شد بخشی از روحش...

دیگر تکان نمیخورد...خاک گرفت...

و از آنجا بود که او را مجسمه خواندند...!

هراس به هدفش رسیده بود...

گاهی هراس ها هدفی جز خاموشی روح را ندارند...

نه قدرت دارند...نه صدای وحشت آور...

نه درنده اند...نه عصیانگر...

اهلی اند...!

ساکت اند...

اولش دیده نمی شوند...

تا این که تو بهشان شک میکنی...!

توجه می کنی...

تمام حواس و روحت را صرف حل معما میکنی...

معمایی که خود جواب است...!

نه معادله ای درکار است...نه اتحادی...

اصلا معما نیست !

اما تو درگیرش شدی...

درگیر "هیچ" شدی...!!

"هیچ" به تو صدمه رساند...

"هیچ" آرامشت را دزدید...

و این تو بودی که این اجازه را بهش دادی...

بهش قدرت دادی...

درحالی که او "هیچ"بود.......!

حواسمان به هیچ های زندگی باشد...

حتی نگاهشان هم نکنید...

این ها "هیچ"اند...!!!

 

 

 

 

asal | چهار شنبه 30 دی 1394برچسب:, |
الهه ی من...دستان هیولا را رها کن...

بی صدا خارج می شوم...

از جایی دل میکنم که تمام زندگی ام در آن جا معنا گرفت...

حالا رهایش کرده ام...چه کسی مرا می فهمد ؟!...

کاش صدایم را نشنود...خودش همه چیز را می داند...

اما لجبازی می کند...!

دارد با جانش بازی میکند و من این را با تمام غریزه ام درک میکنم...

اعتراضی نمیکنم...چون کسی رسیدگی نخواهد کرد...

بی صدا خارج میشوم...

برف می بارد...کاش میان سپیدی برف ها گم شوم...کاش این گونه

خاص منقرض شود...

اما نمی شود...دوباره همان ابدیت و محکومیت همیشگی...

برف های بیچاره از لمس پاهایم می لرزنند...!!

احساسم هم دست کمی از این یخبندان ندارد...

چون گوشه ای به خواب رفته است صدایش در نمی آید...

وگرنه حرف های زیادی برای گفتن داشت...

کاش آنقدر برف بیاید که ردپاهایم محو شود...

که الهه ی زندگیم به دنبالم راه نیفتد...!

نکند سرما بخورد...

بی منطق شده ام...فراموشکار...عصیانگر...و عاشق تر از همیشه...

الهه ی زندگیم را در انیوه خاطرات رها کردم...

به دندان های سرنوشت سپردمش...!

به دندان هایی که گرسنه ی روح اند...گرسنه ی الهه ها...

کاش هرگز مرا نبخشی...

هرچند باور دارم این کار را میکنی...

کی قرار است یاد بگیری هیولاها سزاوار بخشش نیستند...؟!

بیشتر از این نمیتوانم تو را قربانی کنم...

من حرارت آغوشی را رها کردم که یخ زدگی را ذوب میکرد...

که رام میکرد...

نفس می دمید...

اما نباید فراتر از این صدمه ببینی...

نباید مهربانی کنی...!

اگر سرانجامم یخ بندان نبود که هرگز زمستانی نمیشدم...

از روحت برایم مایه نگذار...

الهه ی من ظرافت تو را هرگز به خطر نخواهم انداخت...

به دنبالم نیا... پشت پنجره نایست...

نمی خواهم سرت فریاد بزنم...

این برف را شاهد قول و قرار هایمان میگیرم...

"هیولا همیشه یک هیولاست"

 

asal | پنج شنبه 17 دی 1394برچسب:, |

من به تو صدمه خواهم زد ...

و بی تو صدمه خواهم دید...

یخ زدگی...

حرارت...

قدرت...

ظرافت...

انسان...

...........

و عشق...

و عشق...

قربانی چه چیزی خواهیم شد ؟

چه کسی مقصر است ؟

................

 

 

 

 

 

asal | چهار شنبه 2 دی 1394برچسب:, |
!!!

 

مراقب رویاهایتان باشید ...

آن ها توانایی بلعیدنتان را دارند !...

 

asal | پنج شنبه 19 آذر 1394برچسب:, |
......

جالب است ... چقدر بی دردسر نوشته هایم را سرکوب می کنم !

هنوز پا به صفحه نگذاشته محکوم به پاک شدن می شوند...

و در چند ثانیه پس از شورش قهرمانانه با شکست تاسف باری

روبه رو می شوند !

آن هم به دست کسی که خودش آنان را هدایت کرده است...!

و تاسف من پاسخ مناسبی برای این خیانت نخواهد بود...

 

asal | جمعه 13 آذر 1394برچسب:, |
00000

می ترسم از روزی که دیگر نخواهم بنویسم...

که دیگر بودن و نبودن ها برایم فرقی نداشته باشد...

که نخواهم کسی را به آغوش بکشم و برای درد هایش مرهم باشم...

که خودم را در خودم حبس کنم...نابود کنم...!

می ترسم از موجودی که با من از زمین تا آسمان فرق می کند...

از دختری که فقط پلک می زند...!

و اما چه بلایی سر احساسم خواهد آمد ؟!

چه کسی نوشته هایم را دفن خواهد کرد؟...

 

 

پ ن :خودم هم تلخی این چند خطو حس میکنم...

asal | پنج شنبه 5 آذر 1394برچسب:, |
:)

بغضی ترسید...دلی لرزید...

دنیا کوبید...اشکی غلتید...

گونه ای تر شد...

احساسی سرد شد...

روح پرپر شد...در هوا غرق شد...

زانوان خم شد...

جهان کر شد...

جهان کر شد...

...

 

asal | یک شنبه 1 آذر 1394برچسب:, |
واژه ها

هر چیزی را نمی توان نوشت...

اصلا هر احساسی که با واژه ها معنی نمی شوند...!

حد و قدرتشان را نمی شود توصیف کرد...

نمی شود معادل یافت...

"خیلی "ای که خیلی دیده نمی شود...

سه نقطه هایی که ترجمه نمی شوند...

نگاه هایی که زیر نویس ندارند...

احساساتی که تا ابد مخفی می ماند...خاک می خورد...اما پا به دنیایمان

نمی گذارند...

گوشه ای محفوظ می ماند...به خواب می رود...

احساسات محدودی هستند که در ترجمه شان کم نمی آوریم...باقی را...

...

به باقی دست نزنید !

سعی در فهمیدن واژه ها و احساسات مه آلود نکنید...نمی توانید!

مترادفی در کار نیست...

با باور های دیکته شده تان تقدس ابهام را زیر سوال نبرید...

به دنبال رمز گشایی نباشید...به جان x ها نیفتید...

این احساسات اگر قرار بود مبهم نباشند روح ها که زخمی نمیشد...

چشم ها که شناور در اشک نمی شد...

سوزش بغضی در کار نبود...

می خواهید با کدام معادله به جواب برسید؟!

موجودات بر پایه ی احساس نفس میکشند...

احساس را معنی نکنید... حد و مرز تعیین نکنید...عقایدتان را فریاد

نزنید...

لحظه ای نفس تان را حبس کنید...و...

" با قاطعیتی که حتی خودتان را قانع نمی کند مفاهیم را تعریف نکنید "

 

asal | سه شنبه 12 آبان 1394برچسب:, |
نترس...

آیینه...

دروغ نمی گوید...

یعنی هرگز نگفته است...

لبخندت را نشان می دهد... برق چشمانت را نشان می دهد...

گونه های سرخ خجالیتت را نشان می دهد...

اخم و اشک و ...

حتی تار موی تازه سپیدت را...

انصافا کم نمی گذارد...

فقط گاهی...حریف "احساس ترسویی" نمی شود... همان احساسی که

سرش فریاد هم بزنی...

حاضر نیست نشان دهد:

کیست ؟

چیست ؟

از کجا آمده ؟

و در نهایت آیا رهایمان خواهد کرد؟

نه لجباز است نه یک دنده...فقط بی نهایت ترسو ست...!

صادقانه :

تا کی قرار است لابه لای چادر ابهام مخفی شوی ؟!

تا کی آیینه قرار است پا در میانی کند؟

 

 

 

asal | شنبه 2 آبان 1394برچسب:, |
خلائ

خاطرات...

واژه ی آشنا ایست...

حتی خوفناک...شایدم لبریز از بهترین حس ها...

...Continue
asal | جمعه 1 آبان 1394برچسب:, |
نوشته هایم را به ماه خواهم سپرد...

آسمان را ورق می زنم...

طرح ها و رنگ های مختلف...

 

...Continue
asal | شنبه 25 مهر 1394برچسب:, |
یخ زدگی

 

می خواهم از محکومیت هایم بگویم...

من محکوم به موجود شب شدم...

...Continue
asal | پنج شنبه 9 مهر 1394برچسب:, |
:)

ممکنه یه سری از مطالب نویسنده ش خودم نباشم ولیدر این صورت

حتما نام نویسنده مطلب نوشته میشه...

فکر می کنم کمک گرفتن از احساسات و نوشته های اطرافیان و دوستانم

می تونه وبلاگمو کامل کنه...

البته اکثر پست ها و مطالب نوشته های خودمه...

 

 

asal | سه شنبه 7 مهر 1394برچسب:, |
...!

 

آرام قدم بردار...

اینجا هیولایی خوابیده...!

آرام قدم بردار...

که این جا با هر صدایی...

جهنم زنده می شود...!

آرام قدم بردار...

این جا مردگان خفته اند...

این جا کسانی اند که...

به خون تو تشنه اند...!!

م.م

asal | پنج شنبه 2 مهر 1394برچسب:, |
ستاره ها می درخشند

به دنبال ستاره ها راه افتاده ام...

به دنبال روزنه های نور...

 

...Continue
asal | جمعه 19 شهريور 1394برچسب:, |
سیاهی زوزه می کشد

حقیقت چیست؟... آیا من واقعا وجود دارم؟...

گاهی شک می کنم...

 

 

 

...Continue
asal | پنج شنبه 12 شهريور 1394برچسب:, |
حقم نیست

عاشقی کردن انسان ها...

 

...Continue
asal | شنبه 7 شهريور 1394برچسب:, |
انسانیت

من خارق العاده نیستم...! اما توانایی هایم را دست کم نگیر...

آنقدر بی خطر نیستم که مرا جدی نگیری...!!

 

 

 

...Continue
asal | چهار شنبه 4 شهريور 1394برچسب:, |
هم آغوش ماه

شب تاریک است ...
 

                   

...Continue
asal | یک شنبه 1 شهريور 1394برچسب:, |
دنیای شب

می خواهند وارد شب شوند...
می خواهند زندگی به اصطلاح ابدی داشته باشند...!

...Continue
asal | چهار شنبه 7 مرداد 1394برچسب:, |
تاریکی

  من کجای زندگیم استاده ام ؟!

...Continue
asal | دو شنبه 4 مرداد 1394برچسب:, |
امیدم

بعضی اشتباهات  تاوان های سنگینی دارند... 

 

...Continue
asal | شنبه 3 مرداد 1394برچسب:, |
ابدیت

شوخی می کنید!!!                                                                                                                                        

 

...Continue
asal | جمعه 19 تير 1394برچسب:, |
About

لمس تاریکی جرئت می خواهد...!

Email | Profile
Design
Categories
Authors
Archive
Links
Other

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 1
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 1
بازدید ماه : 40
بازدید کل : 5585
تعداد مطالب : 63
تعداد نظرات : 170
تعداد آنلاین : 1