MOON & MY FEELING
پست ثابت

 

سلام به وبلاگم خوش اومدید

خوشحال میشم برام نظر بذارین و احساستونو نسبت به نوشته هام بگین

همه نظراتو تایید میکنم و جواب میدم البته جواب هرکسی بستگی به نوع

بیان نظرش داره ...

نوشته هایم هیچ مرزی برای هیچ دنیایی نداره...

فکر می کنم همه ی موجودات در بیشتر احساسات باهم مشترکیم...!

عقاید همه برام ارزشمنده .امیدوارم دقایق خوبیو داشته باشین.

 

 

ادامه نوشته ها در ادامه مطلب است...

asal | دو شنبه 15 تير 1397برچسب:, |

چشماتو ببند...قرن ها گذشته...

نه خبری از گرد و غبار روی وسایلته...نه خبری از گل های نیمه جون روی میز...

نه دفتر خاطراتی که ازبین بردمش...نه نقاشی های پاره شده...

نه دیگه درگیر یاد گرفتن درست مقنعه سر کردن بعد این همه سال...!

چشماتو ببند...ببین چه جوری قرن ها گذشت و زندگی هنوز ادامه داره...

هنوز آدما میخندن...گریه میکنن...می جنگن ... به آغوش می کشن...

هنوز آدما ادامه میدن...شاید خیلیاشونم بی حوصله تر از امروز منن اما 

ادامه میدن...

پس چشماتو باز کن... نذار قرن ها بگذره بدون اینکه زندگی کنی...

نذار دست بکشی...حتی اگه خیلی اتفاقا افتاد...

اونی که میخوای باش.‌‌.. 

اون جور که میخوای فکر کن...

فقط ادامه بده...نذار راهتو گم کنی...فرو بری...

اگه قرار نیس کسی کمکمون کنه خودت خودتو بکش بالا...

اگه تصمیم گرفتی محکم وایسا...

مهم تویی...مهم منم... 

آخرش دست توئه ... قرن ها میگذره...

همیشه گذشته... من نمی ذارم گل های روی میز بمیرن...

 

asal | یک شنبه 20 آبان 1397برچسب:, |

تو بد نبودی...من زیادی خوب بودم...

من زیادی کنارت بودم...من زیادی هواتو داشتم...

تو فقط منطقی بودی... منطقی که من حالم ازش بهم میخوره...

منطقی که هیچ وقت نمیفهمم...

حالا که تولدت نزدیکه...ولی من قسم خوردم بهت تبریک نگم...

قسم خوردم دیگه نباشم...

سخت نیس ... فقط یه حفره ای توی قلبمه که داره عمیق و عمیق تر میشه

حالا دردیو بهت تحمیل میکنم که همیشه مرهمش بودم...

حالا مجبوری تحمل کنی...

کاری که من همیشه میکردم...مثل به آغوش کشیدن کاکتوسی که تمام تنمو

زخم میکرد... و تو هیچ کاری نکردی...

 

asal | چهار شنبه 16 آبان 1397برچسب:, |
بوف کور

دخترک شمع نیمه روشن را به دیوار تکیه داد

زخم زانویش تجسم دردی بود که حس نمیکرد...نه رگ های دریده شده نه خون گرم را...نه یخبندان و نه گرمای ساطع شده از موجود سرد را...

دخترک هیچکدام را حس نکرد...او غرق شده بود...

در خلائ که لبریز بود...

خورشید در دستانش بود..‌دستانش را به سمت دستان لمس نشده ی او گرفت...

اما سرمای خورشید قابل تحمل نبود.‌‌..

دخترک به سمت شمع که حالا خاموش شده بود برگشت...

در سینه اش قلبی می تپید که با آهنگ زندگی کسی که روبه رویش ایستاده بود هم نوا بود.‌‌‌..

بار دیگر دستش را به سمت او گرفت اما حالا خورشید در تنش تحلیل رفته بود

دخترک زمزمه کرد که حس میکند ... او حس میکرد‌.‌‌..

اما نه  زوزه ی گرگ هارا...اما نه نبض شریان را...

اما نه سایه های سرگردان اطرافش را.‌‌..

نه زخم زانویش را...

دخترک حس میکرد...

اما نه گوشه ی تا خورده ی آستین لباس اورا....

نه مژه ی سیاه افتاده بر گونه چپش را...

دخترک حس میکرد...با تمام حواسش

دخترک خورشید تحلیل رفته در تنش را در چشمان کسی میدید که گفتند

مدت هاست یخ زده است !

پشت پلک های خواب آلود او گرگ و میش را میدید...

و صبحی که آن دو را بیدار خواهد کرد...

با تمام حواسش...دخترک حس میکرد..‌

 

 

asal | شنبه 12 آبان 1397برچسب:, |
من

چادر سیاه را به اسمان کشیدند...

اسمش را تاریکی گذاشتند...

گفتند زیباست...گفتند ارامشبخش است...

اما زیبا نبود...زیبا نبود چون تو را در تاریکی گم کردم...

چشمانت را گم کردم...

گفتند عروس شب ماه را به میهمانی دعوت خواهند کرد...

گفتند ستاره های ساق دوشش اسمانت را روشن خواهند ساخت...

گفتند پیدایش خواهی کرد...

تاریکی را لمس کردم...سرتاسر...

تمام تنش سرد بود...

تاریکی عمیق بود...یخبندان بود...

اما تو ظریف بودی...

تو را که هیچ خودم را هم گم کردم...

خورشید که طلوع کرد سراغم را گرفتی...

گفتند شب هنگام دنبالش بگرد...شب ها پیدایش میشود...

او حالا تاریکی ست...اما خورشید را می پرستد...

او خودش را گم کرده است اما دنبال تو میگردد...

تو تاریکی را در نور پنهان کردی...

او را به زندگی برگردان...

...

...

...

 

asal | پنج شنبه 3 آبان 1397برچسب:, |
مبهم

گاهی بی حوصله تر از همیشه دنبال یه گوشه برای فرار کردنی...

فرار از خودت...

فرار از روز های مبهم...

فرار از مه ای که تمام دنیاتو گرفته...

اما مدام میرسی به خودت...به چشم های پریشونت...به لبخندی که میترسه...

این مه تمومی نداره...فرشته نجاتی وجود نداره...

فقط باید دوید...باید دور شد...

اما این سیاره راه فراری نداره...فقط دور خودمون می چرخیم...دوباره بهم میرسیم...دوباره...

من شبیه عسل نیستم...اون دختر کجاست...

 

تنها حسن اینجا اینه که کسی اینارو نمی خونه...!

asal | جمعه 23 شهريور 1397برچسب:, |
انسان

و من دوباره شک می کنم به همه ی یقین هایم...

منطق ها...استدلال ها... به تمام بدیهی های این کره خاکی

و من باز هم شک میکنم به انسان ها...

به اینکه چه بلایی سرشان اوردند...

چه شد که تسلیم قانون ها و محدودیت ها شدند...

تسلیم غرور شدند...

و از انچه با تمام وجود می خواستند قاطعانه گذشتند...!

چه شد که دیگر نتوانستیم کسی را پایبند کنیم...

به دوست داشتمان پایبند کنیم...

به شب بخیر هایمان...

به دلواپسی و توجه مان...

به شعر هایمان...

چه شد که ادم ها شدند روح های سرگردانی که مدام می ایند و می روند...

چرا ماندگار نشدیم...

چرا دل نبستیم...

چرا به تقدس عشق حمله شد و به یغما رفت...

از چی ترسیدیم...

چه بلایی سرمان امد که این گونه ترسیدیم...

و شدیم دارکوب هایی که مدام به روح و قلب هم ضربه زدیم...

شدیم معشوقه هایی که تمام شهر را به اتش کشید...

و فرار کرد...

شدیم اشباح سرگردان لابه لای خواب و بیداری...

چرا پایبند نشدیم...

و قانع شدیم به نداشتن...

به نماندن...

به نبوسیدن...

به راستی چه بلایی سر انسان ها امد...؟

asal | شنبه 10 شهريور 1397برچسب:, |
قلب

آرام بگیر... 

میدانم چقدر خسته ای... میدانم چقدر سرکوبت کردم...

میدانم چه بلایی سر رویاهایت آوردند...

اما همه اش تقصیر من نبود....!

این آن دنیایی که میخواستم نیست... تو آن قلبی که باید باشی نیستی...

تو هم گاهی رهایم کردی... تو هم دست کشیدی از تپش...

یادت نیست؟...

شاید اگر قلب و احساس و روحی در کار نبود هیچ وقت این زخم ها 

را تجربه نمیکردم....این همه درد و بیقراری نبود...

و من معلق شده ام ...در تاریکی که به ظاهر آرامشبخش

است... تاریکی که تمام آنچه میخواهم را دارد...

بی حسی....

و این منصفانه نبود... 

asal | چهار شنبه 25 اسفند 1395برچسب:, |

شاید گاهی لازمه دست برداریم از مرز ها...

از این که تا این حد بین موجودات تفاوت گذاشتیم....!

اما آیا واقعا این همه تفاوت هست؟... یا اینم از همون قانون های دیکته شده اس...

میخوام بگم اون کسی هم که مدام و مدام تاریکی و درندگی و سیاهی و... به دنیایی که حتی یک ثانیه هم لمس نکرده نسبت میده ... وضع امیدوار کننده ای نداره....! 

ما قاضی نیستیم ! 

 

 

asal | جمعه 10 دی 1395برچسب:, |
:)

نباید اینو گفت....! ولی واقعیته...

وقتی به عنوان یه "خون آشام" نفس نمیکشی...

وقتی این احساساتو در خودت تجربه نکردی...

حق اظهار نظر درباره ی خوب یا بد...درست یا غلط...

درمورد دنیای متفاوت از دنیای خودت رو نداری...

و من امیدوارم این کارو نکرده باشم....

این نوشته ها فقط نسخه ی کوچکی از  تصورات منه که 

بدون شک بدون ایراد و شکاف نیست...!

 

asal | دو شنبه 21 تير 1395برچسب:, |

جالبه ! پایبند بودنم به نیمه ی پر لیوان و غرق شدنم در نیمه خالی !

یخ زدگی...تاریکی...درندگی...سیاهی...و...

کلماتی که آنقدر تکرار و تکرار و تکرار کردیم که خودمان هم بهشان

ایمان آوردیم...! ایمان آوردیم شب و موجودش یعنی همین...!!

هیچ کس هم حق اعتراض ندارد...!

تا کی قرار است  محکوم کنیم ؟ تا کی قرار است در نیمه ی 

خالی غرق شویم ؟

چه کسی می گوید شب یعنی نماد وحشت...تاریکی

محض...سرما...سایه های سرگردان...؟؟

ندیدن ماه و ستارگان و جیرجیرک ها و سکوت تسکین بخشش واقعا 

چشمان کوری را میخواهد!

بیاییم دست برداریم...ما حق محکوم کردن  نداریم....

 

asal | سه شنبه 4 خرداد 1395برچسب:, |
لابه لای خاک

خیلی وقته چیزی نوشته نشده...!

و خب طبیعیه که پر از خاک و تار عنکبوت شه...

وبلاگ بیچاره ی من...  :)

 

asal | پنج شنبه 13 اسفند 1394برچسب:, |

هراسی جدید به کمینم نشسته است...

هراسی خاموش...

نه غرش میکند... نه حمله...!

که کاش این طور بود...

لااقل فرصت مبارزه داشتم...

اما این هراس ساکت است...!!

فقط نگاهم میکند...

نمی دانستم نقشه اش چیست...

دلهره داشتم...

تمام حواسم به چشمانش بود...

تا شاید بفهمم چه چیزی در خیالش میگذرد...

اما نفهمیدم...!

تلاش کردم احساسش را حدس بزنم...

اما نتوانستم...

هیچ حسی در کار نبود...!

انگار هیچ نقشه ای نداشت...

جز خیره شدن به چشمان من...

می ترسیدم...

او ترسناک نبود...!

و همین ترس را در من ایجاد کرده بود...!!

لحظه ها گذشت...

دیگر به نگاه هایش عادت کرده بودم...

دیگر نمی ترسیدم...

دیگر هیچ حدسی نمیزدم...

روی احساسم خاک گرفت...

روی وسایلم خاک گرفت...

شده بودم مجسمه ی خاک گرفته ای که از هیچ میترسید...

و اینقدر ترسید که سرانجام معنای ترس از یادش رفت...

شد عادت...

شد بخشی از روحش...

دیگر تکان نمیخورد...خاک گرفت...

و از آنجا بود که او را مجسمه خواندند...!

هراس به هدفش رسیده بود...

گاهی هراس ها هدفی جز خاموشی روح را ندارند...

نه قدرت دارند...نه صدای وحشت آور...

نه درنده اند...نه عصیانگر...

اهلی اند...!

ساکت اند...

اولش دیده نمی شوند...

تا این که تو بهشان شک میکنی...!

توجه می کنی...

تمام حواس و روحت را صرف حل معما میکنی...

معمایی که خود جواب است...!

نه معادله ای درکار است...نه اتحادی...

اصلا معما نیست !

اما تو درگیرش شدی...

درگیر "هیچ" شدی...!!

"هیچ" به تو صدمه رساند...

"هیچ" آرامشت را دزدید...

و این تو بودی که این اجازه را بهش دادی...

بهش قدرت دادی...

درحالی که او "هیچ"بود.......!

حواسمان به هیچ های زندگی باشد...

حتی نگاهشان هم نکنید...

این ها "هیچ"اند...!!!

 

 

 

 

asal | چهار شنبه 30 دی 1394برچسب:, |
الهه ی من...دستان هیولا را رها کن...

بی صدا خارج می شوم...

از جایی دل میکنم که تمام زندگی ام در آن جا معنا گرفت...

حالا رهایش کرده ام...چه کسی مرا می فهمد ؟!...

کاش صدایم را نشنود...خودش همه چیز را می داند...

اما لجبازی می کند...!

دارد با جانش بازی میکند و من این را با تمام غریزه ام درک میکنم...

اعتراضی نمیکنم...چون کسی رسیدگی نخواهد کرد...

بی صدا خارج میشوم...

برف می بارد...کاش میان سپیدی برف ها گم شوم...کاش این گونه

خاص منقرض شود...

اما نمی شود...دوباره همان ابدیت و محکومیت همیشگی...

برف های بیچاره از لمس پاهایم می لرزنند...!!

احساسم هم دست کمی از این یخبندان ندارد...

چون گوشه ای به خواب رفته است صدایش در نمی آید...

وگرنه حرف های زیادی برای گفتن داشت...

کاش آنقدر برف بیاید که ردپاهایم محو شود...

که الهه ی زندگیم به دنبالم راه نیفتد...!

نکند سرما بخورد...

بی منطق شده ام...فراموشکار...عصیانگر...و عاشق تر از همیشه...

الهه ی زندگیم را در انیوه خاطرات رها کردم...

به دندان های سرنوشت سپردمش...!

به دندان هایی که گرسنه ی روح اند...گرسنه ی الهه ها...

کاش هرگز مرا نبخشی...

هرچند باور دارم این کار را میکنی...

کی قرار است یاد بگیری هیولاها سزاوار بخشش نیستند...؟!

بیشتر از این نمیتوانم تو را قربانی کنم...

من حرارت آغوشی را رها کردم که یخ زدگی را ذوب میکرد...

که رام میکرد...

نفس می دمید...

اما نباید فراتر از این صدمه ببینی...

نباید مهربانی کنی...!

اگر سرانجامم یخ بندان نبود که هرگز زمستانی نمیشدم...

از روحت برایم مایه نگذار...

الهه ی من ظرافت تو را هرگز به خطر نخواهم انداخت...

به دنبالم نیا... پشت پنجره نایست...

نمی خواهم سرت فریاد بزنم...

این برف را شاهد قول و قرار هایمان میگیرم...

"هیولا همیشه یک هیولاست"

 

asal | پنج شنبه 17 دی 1394برچسب:, |

من به تو صدمه خواهم زد ...

و بی تو صدمه خواهم دید...

یخ زدگی...

حرارت...

قدرت...

ظرافت...

انسان...

...........

و عشق...

و عشق...

قربانی چه چیزی خواهیم شد ؟

چه کسی مقصر است ؟

................

 

 

 

 

 

asal | چهار شنبه 2 دی 1394برچسب:, |
!!!

 

مراقب رویاهایتان باشید ...

آن ها توانایی بلعیدنتان را دارند !...

 

asal | پنج شنبه 19 آذر 1394برچسب:, |
......

جالب است ... چقدر بی دردسر نوشته هایم را سرکوب می کنم !

هنوز پا به صفحه نگذاشته محکوم به پاک شدن می شوند...

و در چند ثانیه پس از شورش قهرمانانه با شکست تاسف باری

روبه رو می شوند !

آن هم به دست کسی که خودش آنان را هدایت کرده است...!

و تاسف من پاسخ مناسبی برای این خیانت نخواهد بود...

 

asal | جمعه 13 آذر 1394برچسب:, |
00000

می ترسم از روزی که دیگر نخواهم بنویسم...

که دیگر بودن و نبودن ها برایم فرقی نداشته باشد...

که نخواهم کسی را به آغوش بکشم و برای درد هایش مرهم باشم...

که خودم را در خودم حبس کنم...نابود کنم...!

می ترسم از موجودی که با من از زمین تا آسمان فرق می کند...

از دختری که فقط پلک می زند...!

و اما چه بلایی سر احساسم خواهد آمد ؟!

چه کسی نوشته هایم را دفن خواهد کرد؟...

 

 

پ ن :خودم هم تلخی این چند خطو حس میکنم...

asal | پنج شنبه 5 آذر 1394برچسب:, |
:)

بغضی ترسید...دلی لرزید...

دنیا کوبید...اشکی غلتید...

گونه ای تر شد...

احساسی سرد شد...

روح پرپر شد...در هوا غرق شد...

زانوان خم شد...

جهان کر شد...

جهان کر شد...

...

 

asal | یک شنبه 1 آذر 1394برچسب:, |
واژه ها

هر چیزی را نمی توان نوشت...

اصلا هر احساسی که با واژه ها معنی نمی شوند...!

حد و قدرتشان را نمی شود توصیف کرد...

نمی شود معادل یافت...

"خیلی "ای که خیلی دیده نمی شود...

سه نقطه هایی که ترجمه نمی شوند...

نگاه هایی که زیر نویس ندارند...

احساساتی که تا ابد مخفی می ماند...خاک می خورد...اما پا به دنیایمان

نمی گذارند...

گوشه ای محفوظ می ماند...به خواب می رود...

احساسات محدودی هستند که در ترجمه شان کم نمی آوریم...باقی را...

...

به باقی دست نزنید !

سعی در فهمیدن واژه ها و احساسات مه آلود نکنید...نمی توانید!

مترادفی در کار نیست...

با باور های دیکته شده تان تقدس ابهام را زیر سوال نبرید...

به دنبال رمز گشایی نباشید...به جان x ها نیفتید...

این احساسات اگر قرار بود مبهم نباشند روح ها که زخمی نمیشد...

چشم ها که شناور در اشک نمی شد...

سوزش بغضی در کار نبود...

می خواهید با کدام معادله به جواب برسید؟!

موجودات بر پایه ی احساس نفس میکشند...

احساس را معنی نکنید... حد و مرز تعیین نکنید...عقایدتان را فریاد

نزنید...

لحظه ای نفس تان را حبس کنید...و...

" با قاطعیتی که حتی خودتان را قانع نمی کند مفاهیم را تعریف نکنید "

 

asal | سه شنبه 12 آبان 1394برچسب:, |
نترس...

آیینه...

دروغ نمی گوید...

یعنی هرگز نگفته است...

لبخندت را نشان می دهد... برق چشمانت را نشان می دهد...

گونه های سرخ خجالیتت را نشان می دهد...

اخم و اشک و ...

حتی تار موی تازه سپیدت را...

انصافا کم نمی گذارد...

فقط گاهی...حریف "احساس ترسویی" نمی شود... همان احساسی که

سرش فریاد هم بزنی...

حاضر نیست نشان دهد:

کیست ؟

چیست ؟

از کجا آمده ؟

و در نهایت آیا رهایمان خواهد کرد؟

نه لجباز است نه یک دنده...فقط بی نهایت ترسو ست...!

صادقانه :

تا کی قرار است لابه لای چادر ابهام مخفی شوی ؟!

تا کی آیینه قرار است پا در میانی کند؟

 

 

 

asal | شنبه 2 آبان 1394برچسب:, |
خلائ

خاطرات...

واژه ی آشنا ایست...

حتی خوفناک...شایدم لبریز از بهترین حس ها...

...Continue
asal | جمعه 1 آبان 1394برچسب:, |
نوشته هایم را به ماه خواهم سپرد...

آسمان را ورق می زنم...

طرح ها و رنگ های مختلف...

 

...Continue
asal | شنبه 25 مهر 1394برچسب:, |
یخ زدگی

 

می خواهم از محکومیت هایم بگویم...

من محکوم به موجود شب شدم...

...Continue
asal | پنج شنبه 9 مهر 1394برچسب:, |
:)

ممکنه یه سری از مطالب نویسنده ش خودم نباشم ولیدر این صورت

حتما نام نویسنده مطلب نوشته میشه...

فکر می کنم کمک گرفتن از احساسات و نوشته های اطرافیان و دوستانم

می تونه وبلاگمو کامل کنه...

البته اکثر پست ها و مطالب نوشته های خودمه...

 

 

asal | سه شنبه 7 مهر 1394برچسب:, |
...!

 

آرام قدم بردار...

اینجا هیولایی خوابیده...!

آرام قدم بردار...

که این جا با هر صدایی...

جهنم زنده می شود...!

آرام قدم بردار...

این جا مردگان خفته اند...

این جا کسانی اند که...

به خون تو تشنه اند...!!

م.م

asal | پنج شنبه 2 مهر 1394برچسب:, |
ستاره ها می درخشند

به دنبال ستاره ها راه افتاده ام...

به دنبال روزنه های نور...

 

...Continue
asal | جمعه 19 شهريور 1394برچسب:, |
سیاهی زوزه می کشد

حقیقت چیست؟... آیا من واقعا وجود دارم؟...

گاهی شک می کنم...

 

 

 

...Continue
asal | پنج شنبه 12 شهريور 1394برچسب:, |
حقم نیست

عاشقی کردن انسان ها...

 

...Continue
asal | شنبه 7 شهريور 1394برچسب:, |
انسانیت

من خارق العاده نیستم...! اما توانایی هایم را دست کم نگیر...

آنقدر بی خطر نیستم که مرا جدی نگیری...!!

 

 

 

...Continue
asal | چهار شنبه 4 شهريور 1394برچسب:, |
About

لمس تاریکی جرئت می خواهد...!

Email | Profile
Design
Categories
Authors
Archive
Links
Other

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 4
بازدید هفته : 16
بازدید ماه : 130
بازدید کل : 6406
تعداد مطالب : 68
تعداد نظرات : 177
تعداد آنلاین : 1